تبليغاتX
اینچنین لحظه ها
میلاد امام عصر علیه السلام مبارک باد.

 

بیا ! ای تک سوار جاده نور

جدا کن بندها ، از دست و پامان

بتاب ای چشمه خورشید خونرنگ

رها کن زین شب تیره ، رهامان

بیا ای جوهر آزاد مردی

به خون صحرای آزادی بپوشان

به شبگیران در زنجیر امیدی

به هر دریای دل مرده چو طوفان

بتاز ای تندر ابر شجاعت

ببار ای تیر تا شام اسیری

بتاب ای چشمه پاک رهایی

ببار آن سان که صحرا را بگیری

شب تیره سرود روشنی باش

به خواب ما طلوعی دیدنی باش

بتاز ای خشم برحق !اوج فریاد !

بزن بر هم بساط ظلم و بیداد !

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت11:10توسط لیلی |
روح تو

بی تو در کلبه محزون دلم تنهایم

با تو هر جا که روم

 هر نفسم هر آنم

 می شود لبریز از زمزمه روح تو افسونکارم

با تو عاشق ترم از تو

می کند لحظه به لحظه

نفسم روح تورا

آشکار از بن آن

ظلمت پیدا ونهانم

  

(نوشته های خودم)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت17:25توسط لیلی |
سال نو مبارک
آن همه ناز وتنعم که خزان می فرمود                     عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت14:16توسط لیلی |

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت21:56توسط لیلی |
این متن از محمد علی صالحی است

می‌دانم حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم! دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست ...! به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از ديدگانِ دريا نيست! سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟ می‌دانم که می‌مانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران می‌آيد. مگر می‌شود نيامده باز به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟ پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟! تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام تمامم نمی‌کنی، ها!؟ باشد، گريه نمی‌کنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد. چه عيبی دارد! اصلا چه فرقی دارد هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و آسمان هم که بارانی‌ست ...! آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش هی مرا می‌نگريست جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود. مثلِ تو بود و بعد از تو بود که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال خبر داد و رفت. نه چتری با خود آورده بود نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...! رو به شمالِ پيچک‌پوش پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد نشانم داده بود من منظورِ ماه را نفهميدم فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد او نبود، رفته بود او او رفته بود و فقط روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود. آن روز غروب من از نور خالص آسمان بودم هی آوازت داده بودم بيا يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد جز من کسی تُرا نديده بود تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی. يادت هست زيرِ طاقیِ بازار مسگران کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را! يادت هست من با چشمان تو اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را گريسته بودم و تو نمی‌دانستی! آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود، دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار هر دو پَرپَر زدند، رفتند بر قوسِ کاشی شکسته نشستند. حالا بيا برويم برويم پای هر پنجره روی هر ديوار و بر سنگ هر دامنه خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را برای مردمان ساده بنويسيم مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من هوای تازه می‌‌خواهند! ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی. يادت هست؟ گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز همين گهواره‌ی بنفش همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟ ها ری‌را ...! من به خانه برمی‌گردم، هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت23:1توسط لیلی |
پاییز

سلامی دوباره به خودم  به زندگی ام  که طعم تلخ خاطره ای سرد را از لبان چروکیده اش پاک می کندشاید طعم شیرین دروغی که به چشیدنش نمی ارزید دروغی که هرگز عریانی اش را فراموش نخواهم کرد گر چه حریری زربافت به تن داشت. قشنگ بود مثل تمام خاطره های شیرین

دوباره میبینم دوباره آن لبخند یخ زده  در پس آن نگاه که به زشتی یک دشنام بود آه تو با من چه کردی ؟ یادت هست خندیدی خندیدم  گریستی گریستم  چگونه لحظه های تکه تکه شده ام را باز پس می دهی ؟ لحظه به لحظه با تو زاده شدم  مردم اما تو نفهمیدی شاید می دانستی چه می کنی

غروب را نگاه دار تا آفتاب واپسین روشنایی اش را از تو نگیرد تو که در سیاه راه تاریکی حیران می دوی آفتاب را پیدا کن

چقدر دستانم سردند آیا تو پیغام رسان فصل ها بودی ؟چرا پاییزرا برایم به ارمغان آوردی؟

پاییز از راه می رسد ومن چقدر با آن همنوا هستم می دانم پاییز یعنی چه  می دانم زوال یعنی خشکیدن  یعنی گل پرپر شود

هر چیز که تازه بود کهنه شد هر کس و هر چیز که آبدار و شاداب و درخشان بود پوسید بدور ریختمشان همه را

جای خالی همه آنها مانند کنده کاری نقشی گنگ بر قلبم مانده است . گاه گاهی نوازششان می کنم تا بدانم که  چه بود که بود که رفته و جایش هست کاش می شد با چیزی این حفره ها را پر کرد وقتی باشند دیگر نمی روند مگر اینکه قبار خاطره ها آنها را پر کند

می دانم وقتی بروم باد دو باره مرا نوازش خواهد کرد و طعم خشک تشنگی را بر جانم می نشاند برگهای خشک و صدای خش خش خرد شدنشان را دوباره زیر پاهایم و زیر پاهایشان خواهم شنید برگهایی که روزی بی صدا بودند و زنده   کاش می شد باران مانند آب که بر نان پاشیده شود دوباره آنها را زنده کند تا بشود دوباره طعم سبزشان را زیر دندان حس کرد  چرا دیگر دستان شفا بخش قطره ها به جان سوخته ی برگها اثر ندارد

خدایا از آن باران رحمتت قطره های زندگی  بفرست تا جان بگیرم کاش می شد تن خسته من هم مانند تکه های نان خشکیده با این زلال پاک جان می گرفت و تکه های جدا مانده  از هم را بسان قصه ابراهیم باز می آورد

شکستم و نمی دانستم  کاش هرگز لطف نمی کردم از سر دلسوزی نبود از مهر بود اما برای که ؟ برای چه ؟ هر آنچه در وجودم بود پر پر شد بر سر آن گور سیاه و تاریک که در آن هیچ کس نخوابیده بود من برای که گریستم ؟ برای ظلمت  آه اشک هایم نفسم

ترنم نوازش گر هر نسیم از پس دیوار دلم می گذشت و برایم از نور سوغات می آورد اما چرا جعبه کوچک من تاریک بود می خواستم بگیرم از او آن ذره های درخشان آفتاب را اما هر لحظه که دستانم را دراز می کردم در مشتم جز سیاهی نبود

در روحم در قلبم گوری خواهم کند که در آن تمام سیاهی ها را دفن کنم

اما قلبم

روی آن فانوسی می گذارم تا هرگز از تاریکی نترسد

((نوشته های خودم)) 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت15:11توسط لیلی |
سلام

سحر گاهان که عرش کبریایی می سراید نغمه توحید

تو که آهسته می خوانی قنوت لهظه هایت را

میان ربنای سبز دستانت

دعایم کن

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت22:10توسط لیلی |
لحظه

 باز چشمانم می بارند

آیا این شراب عشق تو نیست که ازجام وجودم لبریز است

ای یگانه ترین در مهربانی

چون تو کسی را  نخواهم یافت  که به دست نوازش گر او بسپارم تن خسته دلتنگیم را

وقتی میدانم هستی می بینی مرا

بی تواز خویشتنم بیزارم چون آن نیستم که تو خواهی

الهی همه را از تو خواهند

تو را جز خودت از که بخواهم

عشق را تو آفریدی

جز تو از که طلب عشق کنم

می دانم می بینی

می بینم می دانی

خواهم که در این قلب محزونم

تنها آوای تو باشد

سینه پر دردم را مرهمی باش

ای مهربان ترین مهربانان

((نوشته های خودم))

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت22:0توسط لیلی |